
اسم : زندگی بسیار کوتاه است
فامیل : اسم آنقدر رساست که نیازی به فامیل ندارد !!!
نام معرف : مجتبی کاشانی
نام مستعار : آدم برفی
نام پدر : مهدی مهدی آبادی
نام همسایه : مترسک
ت . ت : او هر روز از نو متولد می شود
سوابق : دکمه های فندقی اش را به سنجابی گرسنه می بخشد / چند وقتی دماغش
که هویج رسیده و بزرگی است را به خرگوشی هدیه می دهد / برای نجات دوستش از
سرما چشمانش را که ذغالی اند به او می بخشد و شال گردنش را به گردن دیگر
دوستش می پیچد که از سرما یخ نزند .
نام چند نفر که در صورت نیاز به او دسترسی دارند : رضا میکائیل زاده ، مونا بیگی ،
مجتبی گوهرخای ، بهاره میرزا پور ، مرتضی احمدی
توضیحات : راست ترش اینکه ، او در حقیقت یک نمایش ۴۵ دقیقه ای از آدم برفی و
مترسکی است که همسایه اند و اتفاق هایی که در آن رخ می دهند ، همگی دست
به دست هم می دهند تا آنها که روبروی صحنه نمایش نشسته اند باور کنند که
بزرگترین و در عین حال دست یافتنی ترین لذت و شیرینی روزگار آدمیان همان دستگیری
از دیگران است ؛ حال این دستگیری میتواند در تقسیم غم و درد دیگران با خود باشد و
یا در بخشیدن هر آنچه که ما آنرا داریم و دیگران نیازمند آن هستند . او می خواهد به ما
بگوید که باید یاد بگیریم چگونه در کنار هم زندگی کنیم ،می خواهد بگوید باید ببخشیم
تا بزرگ شویم و شاید هم می خواهد بگوید از هر دستی که ببخشیم از همان دست
نیز بخشش بزرگتری را دریافت می کنیم و می گوید :
تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
هدف : من به دنبال کسی می گردم
که غمش را با من تقسیم کند

|